|
|
|
|
|
خیابان طولانی سیبویه را که به سمت غرب بروی به یک چند راهی میرسی که پر از ماشینهای گیر کرده پشت ترافیک است و پر از صداهایی که صدای موتور ماشینهای مانده در ترافیک سنگین را در خود بلعیده و هر از گاهی بوقی به اعتراض، احترام یا ... صداها را میبلعد! کیسههای پلاستیکی پر از میوه و سبزی و ماهی به دستانی که لا به لای ماشینهای نامنظم پارک شده، پی مأمور راهنمایی رانندگی میدوند و از آمدنشان پشیمان هستند. دروازه کازرون شیراز بازار مکارهای است که به قول یکی از کاسبها از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن یافت میشود و در تمام شهر که بگردی به درست یا نادرست لقب ارزانی را پی آن میشنوی. اما دو دو تایی منصفانه اگر با خود بکنی، ارزان که نمیخری هیچ، ضرر هم باید بدهی!. فریاد شاگرد مغازه ماهی و میگو فروشی که پیراهنش زمانی سفید بوده، گوش را آزار می دهد. سبدهای زرد و سفید دو طرف پیاده روی باریک روی زمین چیده شده و یکی دو تا از همین به اصطلاح سفیدپوشها با شیلنگی که قسمتی از آن آهنی است بر روی ماهیهای درونشان آب میپاشند و آبها از زیر سبد روان میشود و ارتباطی نه چندان دلچسب میان ماهیهای ته سبد با زمین نه چندان پاک برقرار میکند. دهان که باز می کنی تا از کسبه ماهی فروش سئوالی بپرسی، حلقت پر میشود از بوی گند ماهی که تا مغز جانت مینشیند و حالت تهوع به تو دست میدهد. ماهی فروش میگوید: اینها تازه تازه است، همین امروز از جنوب آمده! و با دست یکی از ماهی ها را بر میدارد که انگار سنگ سر است و بدنش را هی فشار میدهد و میگوید: میبیند، منظورش جای انگشتان است که آرام به حال اول باز میگردند، و باز میگوید: هوا هم که سرد است و روی آنها(ماهیها) هم پر از یخ، دیگر بهداشت یعنی چه؟ نمی فهمم. یکی که او هم روپوشی باصطلاح سفید به تن دارد، از انتهای مغازهای که بزرگ است و تا سقف با کاشی پوشانده شده، با چاقویی که در دست دارد بلند میپرسد، چی میگه؟ کیه؟ چی میخواد؟ و مغازهدار میگوید: میگه خبرنگاره، شده مأمور بهداشت، فکر سلامت مردم و ماهیها است، و ریز میخندد از سر تمسخر. رویش را که آنطرف میکند، دست دراز میکنم تا یکی از ماهیها را که رنگش با بقیه متفاوت است لمس کنم که تقریباً فریاد میزند. از زیر نکش! اینا، میخوای امتحان کنی اینا و ماهیهای روی بساط را نشان میدهد. از زیر پیشخوان آبی غلیط شده میچکد، همراه با کمی خون و کف مغازه خیس است و یکی در گوشهای بر روی سکویی که سفید نیست، فلسهای ماهی را با چاقو میگیرد تا آن را هم تکه تکه کرده بر روی بقیه تکه ماهیهای درون پلاستیک که کف ترازو پهن شده بریزد. مغازهدار باز رو بر میگرداند و باز یکی از ماهیهای حلوا را از ته یکی از سبدها بر میدارم و فشارش میدهم، طول میکشد تا جای انگشتم به حالت اول برگردد. پشت آب شش آن را بو میکنم، بوی لجن میدهد، آن را میاندازم و به دستم که بوی بد ماهی، بوی مغازه ماهی فروشی و بوی روپوش ماهی فروش و... را می دهد نگاه میاندازم، چندشم میشود. جلوتر وارد کوچهای می شوم که در میانه آن کف کوچه پر از گل و لای و سبزی و میوه گندیده است و آدمها تند تند پا روی آنها میگذارند و رد میشوند. سینیهای گوجه، خیار، سیبزمینی، پرتقال، سیب و... فریاد میوه فروشها که ترغیبت میکند برای خرید. اما قیمتها چندان با میوه فروشیهای لوکس زیاد فرقی ندارد. تفاوتشان تمیزی میوه فروشی لوکس و کثیفی اینجا، سوا کردنی بودن میوه و جالیزهای آنجا و در هم بودن همه چیز در اینجا است. حرفها را در و دیوار مغازهها با آن آدمهای چروکیده زحمتکش، زمستان قاچ قاچ شده و زبر و دیوار مغازهها زبرتر، کف کوچه پر از آلودگی و کف مغازهها آلودهتر، با صدای بلند فریاد میزنند، اگر گوش شنوایی باشد. به مغازه های متعددی که علاوه بر دو سوی دروازه کازرون در خیابان گِل کوب هم بر پا شدهاند، دست فروشهایی را هم که هر کدام سبدی از ماهی، بدون یخ و حائل روی زمین گذاشته و بعضیهاشان گاهی چشمها را میپایند و سطل آبی از آب جوی حاشیه خیابان پر کرده و بر سر و روی ماهیها میریزند، باید اضافه کرد. پسر بچههایی که روی جعبه چوبی با چاقوهای تیز و با سرعت فلسهای بدن ماهی را میتراشد و دیگری که آن را تکه تکه می کند در گوشه کنار پیادهرو به چشم میآِیند و خریدارانی که انگار هیچگاه به این نمیاندیشند که این ماهیها قرار است سلامت را برایش به ارمغان آورد یا... به گزارش ایسنا بیشتر مردمی که از دست فروشیها ماهی میخرند حاضر به گفت و گو نیستند، آنها قیمت دست فروشها و مغازهدارها را با هم مقایسه میکنند و صرفه را در خرید چند ماهی از دست فروشان میبینند. اما شاید اگر تا آخر شب در میان ازدحام دروازه کازرون پرسه بزنی، ببینی بعضی سبدها به در مغازهها بازگردانده میشوند تا صبح که بار دیگر پر از ماهی به میانه پیادهرو بنشینند. شاید اگر خوب چشم بدوانی زنان و مردان آشنایی را هم ببینی، آنهایی که زمانی در بازارچه قدیم ماهی فروشان شیراز، سهراه مدبر، ماهی میفروختند، جنوبیهایی که آن روزها مهاجری در شیراز بودند و امروز شهروندان شیرازیاند. در میان این ازدحام، در میانه کوچهای که به امامزاده سید تاجالدین غریب میرساندت زنی به همراه یک پسر بچه در گوشهای زیر پیشخوان دو میوه فروشی که به هم متصل شده، در میان میوه و جالیهای دور ریخته، کمتر خرابها را سوا میکنند. آن طرفتر مردی از فرط نشئگی سرش تا قوزک پاهایش رسیده و مرد سبزی فروش در حالی که سیگارش میان دو انگشتش دود میشوم، پشت پیشخوان چُرت میزند! و آن طرفتر ماموراها معتادان تابلو را جمعآوری میکنند و اگر رد شانههایت را به سمت قبله بگیری به تابلویی غریب از یک سالن نمایش قدیمی و تنها در میانه این شلوغی خواهی رسید. تالار ابوریحان که نمایشهایش اگر چه دیدنی است اما کمتر تماشاگری دارد و هرچه چشم بدوانی از کتابچههای فرهنگ شهروندی و فرهنگ سازیها هم ردی نمیبینی. اینجا دروازه کازرون شیراز است، قلب شهر شیراز، دروازه کازرون از وقتی یاد دارم همین شکل بوده، حالا کمی باریک تر بدون پل هوایی! و درست روبروی آن همه مغازه، مرکز بهداشت استان با آن تابلوی بزرگ سفید خود نمایی میکند. ساعت به هشت شب نزدیک میشود و ترافیک خودروها به اوج میرسید و تعداد وانتها و گاریهای کنار خیابان لحظه به لحظه اضافهتر. ماشینها و گاریهایی که دو سوم خیابان را اشغال کردهاند، بیاعتنا به کیوسک پلیس که درست در گلوی ورودی خیابان قاآنی، در آرامش بر زمین نشسته است.
منبع: ايسنا
|
|
|
|
| |
|
|